پدرم آنوقت که خبر سفرت به آسمانها را شنیدم تمام دنیا با همه ی عظمتش روی سرم آوار شد.پدرم چقدر چشم براه بودی تا که برگردیم و بعد از سالیان سال صدای جشن و شادی فضای خانه مان را پر کند أما افسوس که اسیر دست تقدیر شدیم،یادت بخیر 

یادت بخیر پدرم

پدر...

بابا...

چقدر غریبه شده ام با این کلمات!

چقدر دلتنگ گفتن این کلمات شده ام!

پدر، خانه ی دلم بی تو سرد و بی روح شده است. چگونه اینجا تنها و خاموش رهایم کردی؟

روشنی چشمان من از تو بود

تو بودی که روی تمام غبار دلم دست پاکی می کشیدی و من رها می شدم از هر غبار غمی

یادش بخیر

یاد روزگار کودکی ام بخیر

یاد دستان پر مهرت بخیر

یاد لبخندهایت بخیر

بخیر باد یاد روزهایی که در کنار تو، در آغوش تو، شانه به شانه و دست در دست تو همراه بودم

کاش بودی تا باز هم مثل قدیم سر روی پاهایت می گذاشتم

گریه می کردم

نوازشم می کردی و من با روحی سرشار از آرامش تولدی دوباره می یافتم

از وقتی طنین صدایت در خانه دیگر نیست

حکمت وجود گوش هایم را نمی دانم

هر چه فکر می کنم می بینم تنهایی من از همان روز شروع شد

دقیقاً روزی که صدای شیون مرگ بارم خانه را پر کرده بود و من در میان بازوان دیگران دست و پا می زدم تا لحظه ای دیگر تن سردت را به آغوش بگیرم

از روزی که جلوی چشمانم تن معصومت را میان خاک ها پنهان کردند

و من به دو چشم خود می دیدم که چگونه از پیشم می روی و من تنها می شوم

کاش من هم همسفرت بودم

دلتنگی غم نبودت را هر لحظه برایم به جریان می کشد

و باز هم من ماندم و نبودت و تنهایی...

                                                                             

 پدر جان یاد آن شبها که ما را شمع جان بودی
میان نا امیدی ها چراغ جاودان بودی
برایت زندگانی گرچه یکسر رنج و سختی بود
بنازم همتت بابا که تا بودی صبور و مهربان بودی

روح پاکت با امیرالمومنین محشور باد خانه قبرت زلطف خدا پرنور باد
ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد

خانمان تاریک شد بی نور رویت ای پدر دست ما کوتاه شد از جستجویت ای پدر


نیست یاور از چه دل کندی زم بعد از این ما از که گیریم عطر و بویت ای پدر

تقدیم به پدر عزیزم


" روحت شاد و یادت گرامی پدر "

برای شادی روح همه پدرهائی که دیگه هیچوقت گرمی دستاشون را لمس نمی کنیم ....فاتحه ای قرائت نمائید