مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته بابا.......

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،

هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ،

حالم بهتر نیست از این دل خسته ... گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش
کنی نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام
، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای
زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،

نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم
 من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود همان یک وجب از شانه ات تمام دارایی ام بود من آن دست های گرمت را می خواهم که یک عمرعبادت نوشت

با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی من بی تو طاقت ماندن ندارم

این بغض لعنتی.... این بغض لعنتی

وقتی دیروز باران بارید

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست....

 

خسته ام ازحرف هـای تکراری  

 خـسته ام ازلبخـــــند اجباری

خسته ام ازبغـــض های بیهوده   

 خسته ام ازغم های نیاسوده

خســته ام ازتلخی شـــــبــــها   

خســـــته ام ازدیدن رویـــــــا

خســـــته ام بـــــس کشـیـــدم غـــم هـرنـاکـسی

خــــــسته ام بس کـه نـالــــیدم دربـــــی  کسی

خسته ام ازقلبـــــهای دردست ها بازیـچــه شده

خـــــــسته ام ازقلب های شـکسـتـه درمان نشده

خســــته ام ازگـــــریــــــــه هــــای زار وزار

 
خسته ام ای خدا؟چــرامنــونمیرســونی به دیـدار؟

چرازمــــونه بد شده؟  

مگــــــــه اخرش کجاست؟

که جـــــــوون ها ناپاک شدن؟

مگه همه آخـــــــــرش خاک نشدن؟

اونی کــــــه شعار میداد!!!

پول داره ازهـــــــمه سرتره...

چـــــی شده؟حــــالا کجاست؟

آیاتوقـــــبربه ســـــــرمیبره؟

اونـــی که یه روزهمدمم بود

وصــــله این تنم بود

بااینکه الآن توخاکه...

اما خیلی خیلی پاکه پاکه...

راهش همیشه جاوید...

کسی مثل اون ندید...

دوستش دارم چون پاکه...

هرچندالآن توخاکه...

رویای منو بابا

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

 

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل خاک آن جسم  پاک بابا

 

همین که نیست که غمخوارم شود گاهی

اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

 

همین که نیست کشتی بگیرد او با من

تا در آغوش بگیرمش مثل یک رویا      

همین که نیست که با هم  برویم

 به مسجد ، هیئت ، خرید  و یا هرجا

 

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

 

همین که نیست بگوید : خسته نباشی پسرم!

همین که نیست کندآغوش اش را برویم باز

 

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد؟!

چرا سراغ نمی گیری از من تنها.. بابا

 

نگاه کن همه نمره های من عالیست

نگاه کن تو به این برگه حضرت والا!

به گریه سر روی زانو می نهم و خوابم می برد

قاب عکس زمین  می خورد مثل یک رؤیا

 

نشسته است پدر در کنارمن با شوق

بوسه می زد و می گفت پسر من بر پا

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

 آهای پسرم  بگیر دستم را

 

کشید چفیه به چشمان ابری و باران...

گرفت خودکار از دست کوچک ام بابا!

دست در دست پدر


تا که يک شب دست در دست پدر
 راه افتادم به قصد يک سفر

در ميان راه، در يک روستا
خانه اي ديدم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟
گفت اينجا خانه ي خوب خداست

گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند
 گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند

 با وضويي، دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفتگويي تازه کرد

 گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟

گفت: آري، خانه اي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني

خشم نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مادر مهربان است

دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست معني مي دهد

هيچکس با دشمن خود، قهر نيست
قهر او هم نشان دوستي ست

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
 اين خداي مهربان و آشناست

دوستي، از من به من نزديکتر


آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد


 آن خدا مثل خواب و خيال بود
چون حبابي، نقش روي آب بود

 

روحت شاد پدر!!! با یک دنیا دلتنگی و یک آوار بی کسی

کاش میشد هیچ خونه ای توی حسرت شنیدن صدای نفس پدر خونه نباشه

قدرش رو بدون که مطمئنم مثل پدر من ؛

 

 بهترین پدر دنیاست 

 

بابا سلام! امروز باز هم یادت بودم! امروز وقتی جلو پنجره ایستادم تا سرمای زمستون رو ببینم که با باغچه حیاط، چه ها که نکرده، یادت افتادم! می دونی چقدر جات خالیه!؟ می دونی این روزها جز یاد کردنت و اسمت رو صدا زدن هیچ کاری نمی تونم بکنم!؟ می دونی بابا!؟

خدایا دلم خیلی گرفته... خدایا واقعا سهم من از زندگی اینه...غم؟؟؟؟؟؟؟

خنده هایم را باور نکن

دیگر نایی برای گریستن از گذشته و خندیدن به آینده ندارم

.

.

.

سه نقطه سه نقطه سه نقطه

                           که وادارم  میکند تا در سکوت خویش غرق شوم

 

روزی که می رفتی پرستوها غمگین بودند. سر شاخه های بید مجنون از دست باد گیسو پریشان می کرد و نوای نی چوپان آوای غم آلودی را در فضای دشت می گسترانید.

روزی که می رفتی اشک من چه غریبانه از گونه هایم جاری بود و کلام خداحافظ فقط نوید فاصله های دور را می داد.

روزی که می رفتی آتش کوه نگاهم فریاد می زد : ای آخرین بهار کی بر می گردی؟ کی؟

و آنگاه خداحافظ لبانم به خاموشی گرایید.

روزی که می رفتی همه شاهد بودند و غروب آفتاب آخرین طرح را در برگ سبز خاطره هایت به جا گذاشت.

اکنون روز ها و هفته ها و ماهها و یکساله  و من یاد تو را در کوچه های باریک رود خانه می جویم و غروب را به یاد تو به آبها می نگرم چون به صداقت آب ایمان دارم...

برگرد که چشمانم منتظر توست...

 

روحت شاد پدر!!! با یک دنیا دلتنگی و یک آوار بی کسی

پ مثل پناه پ مثل پدر.......همانکه نبودنش مرگ غرورمان را رقم زده و جای

خالی اش  بار اندوه بر سرمان هوار میکشد کاش منم پدر بود تا بجای

خیرات هدیه میخریدیم و به جای روزت مبارک پدر نمیگفتیم :روحت شاد پدر


ای کاش میدانستی چه غم بزرگی در دلم سنگینی میکند گویی وزنش همانند یک هندوانه بزرگ است که به دستان کوچک یک کودک دهی!!

اما دلم مقاوم است....دیگر یاد گرفته که مقاوم باشد و صبور...در مقابل همه ی آنچه که به نظرش زشت و ناپسند می آید....در مقابل همه ی بدی هایت....همه اذیت هایت....

من صبورم......خدایا کمکم کن خسته شدم....

امروز گریه میكنم .گریه میكنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی كه خواستن گریه كنن نتونستن. امروز گریه میكنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.برای تو...برای تو....

 شادی روح همه ی پدران آسمان....صلوات

سلام بابا دلم برات تنگه

سلام بابا حالت خوبه؟الهی قربونت برم

فدای اون دسات بشم٬که می کشیدی رو سرم

راستی بابای بی وفا٬کی بر می گردی از سفر؟

این روزا تا داد می زنن ٬من می دوم جلوی در

همیشه با خودم می گم:شاید که این بار تو باشی

شاید که برگشتی پیش ٬من و مامان و علی کوچولو

دوريت بهاي سنگيني بود براي من که تبعيدي نگاه بي چشمت بودم..


اينجاهمه گمان ميکنند که من با چشمانت زنده بودم..

اما بابا!!!

هيچ کس نميداند که فروغ نگاه بي چشمت مراکشت..

تمام پنج شنبه هايت در خانه بدون تو  غروب شد،

و ماهيچ وقت ندانستيم که چگونه بدون تو باید زندگی کنیم ...

هيچ وقت ندانستيم چگونه آنجاراگزيدي تا پايان دهي تنهاييت را..

آنجا که حتي اگر گرد غفلت هم خاطرمان را زنگاري کندو پنج شنبه هارا گم کنيم

هرگز تو تنها نميشوي...

آري!

خانه ي تو  هميشه پرمهمان است...

و هميشه با همان فانوسهاي نوراني، روشن!

دلم هواي غربتت راکرده بابا...هواي خس خس سينه و ....

هواي حرفهاي آسمانيت را......

تو پرواز کبوتر را نميديدي اما چه خوب برايم از پرواز ترانه ي عشق ميسرودي...

چه خوب در کانال هاي پرپيچ و خم زندگيم راهنمايي بودي براي رهايي ام...

چه خوب.....!!!


دلم برايت تنگ شده

دلم برايت تنگ شده

روی مزارت...

گل ها را می آورم ، شمع را هم بخاطر می سپارم تا این سکوت یخی مرا نشکند! 

تو چه می کنی؟ چگونه پاسخ می گویی تمنای دلم را؟ 

من تا کی باید در انتظار لحظه ای نگاه تو بشکنم؟ نگاهت را هم دریغ می کنی؟ 

مگر نگفته اند که اهل بهشت بخشنده اند؟ پس چرا نگاهت را به من نمی بخشی تا نور چشمان

کم سوی غبار گرفته ی زمانه باشد؟

کدام سوی امروز اقامه ی سکوت کرده ای و نگاهت را روانه ی کدام آستان ساخته ای؟ 

چرا پاسخ نمی گویی درد دلم را، همان دردی که زبانه می کشد ،و  از میان بغض های به گلو نشسته ام عبور می کند و طنینش بر جان عالم می نشیند؟ 

اکنون نام تو درد است برای من.... 

بیا بنگر این گلهای آرمیده به روی مزاربی نام ونشانت را، چه دلبری می کنند! 

و چگونه در آستان تو به خاک غلطیده اند...مانند من که سر بر خاک ساییده ام و زندگانیم را آورده ام تا یوسف نگاهت را بخرم... 

برایت یاس آورده ام ، همان گل آرزوهایت....

بابا مادر هنوز فکر می کند که تو می آیی ...

سلام بابا جانم

سلام بابا جانم
روزهاست که میخواهم بنویسم اما تا قلم به دست میگیرم قلبم یخ می زند و چشمه ی احساساتم خشک می شود ، بابا جانم متاسفانه انگار دیگر دارم بزرگ میشوم و زنگار قلبم رفته رفته زخیم تر می شود ، بچه که بودم سیم اتصال قلبم به اقیانوس عشقتان فقط با یک تلنگر و آنی وصل می شد ، اما مهربانترینم حالا دیگر خیلی دیرتر اشکهایم از فراغتان جاری می شود...
دلم می خواهد مثل قدیم ها نگاه تان کنم ، مظلومانه و بی ادعا ، خاطرم فقط شما را بخواهد و در قنوت نمازم فقط شما را آرزو کنم ، بابا جانم بغض های کودکانه چقدر می چسبد ، اشکهای معصومانه و بی ریا چقدر می چسبد ، قرار قلب پر شراره ام نکند شیدا چون بزرگ شده ناز کردنهایش و قهرها و آشتیهای کودکانه اش دیگر برای بابا حتی به قدر نیم نگاهی نمی ارزد...
بابا جان هیچ به یاد ندارم روزی را که آرزو کرده باشم ای کاش زودتر بزرگ شوم،  بزرگ شدن همیشه کابوس بود برایم ، آخر خیلی ها را در اطرافم دیدم که شهره بودند به عشق شما و حوالی سجاده یشان بوی عِطر نرگس می آمد اما بزرگتر که شدن اهل حساب و کتاب و بده بستان های دنیا شدند...
بابا جان قرارمان با هم این نبود ، قرارمان نبود روزها و ماه ها و سالها بگذرند و من بزرگ شوم ، اما به شما نرسم و شما تنها بری ، قرارمان این بود که یا شما منت بگذارید بر سر من و قدم به دیده اش بگذارید یا مجید چون رقیه از دوری بابا بمیرد ...
{
بابا جان من ظرفیت و تاب زینب شدن را ندارم ، کاش پدر و مادرم این نام را بر من نمی گذاشتند ( زینب تنها با صبر و مرگ به وصال می رسد...
بابا جان غرامت این بزرگ شدن ناخواسته و اجباری چیست؟ من در دستان نمناک و لرزان از دوریتان هیچ ندارم ، تنها همین جان است آنهم بقول سیدعلی ( امام خامنه ای ) تقدیم شما باشد، برای شما باشد...
بابا جان  دعاکن برای ما ، دعاکن برای ما ، دعاکن برای ما




لینک فایل حجم فایل
Alimi....www.majidbidoki.blogfa.com.avi97334.211 KB
لینک فایل حجم فایل
mirdamad90...www.majidbidoki.blogfa.com.mp32266.113 KB

وقتي شنيدم آن خبر را
از غصه و غم گريه كردم
مانند يك ابر بهاري
آرام و نم نم گريه كردم

رفتم به سوي قاب عكسش
هي صورتش را ناز كردم
با عكس او يكبار ديگر
من درد دل آغاز كردم

احساس مي كردم كه آن روز
دلهاي كوچك غصه دارند
پروانه ها اندوهگينند
گلهاي ميخك سوگوارند

وقتي شنيدم آن خبر را
پر شد دلم از غصه و غم
آنروز،من مانند يك ابر
از صبح تا شب گريه كردم

 

اشک و دلتنگی بابا

سلام بابا

امشب با اشک چشمهام مینویسم

داغی که با رفتنت شعله کشید تووو قلبم هر روز سوزنده تر میشه

خیلی دلتنگم بابا ی خوبم

دستمو جلوی دهانم گرفتم تا مبادا مامان صدای .....

ادامه نوشته

غم بی پدری دارم بابا

سلام مهربونم

با گذشت یکسال هنوز باور کردنش سخته واسم

مطمئنم اگر تو هم جای من بودی همینقدر ناراحت میشدی خوشحالم که تو جای من نیستی چون داغ از دست دادن عزیز رو به دل کشیدم میدونم خیلی سخته تحملش.

بزار واست حال و روزمو توصیف کنم ....

 
ادامه نوشته

بابای مهربونم

دلم بی قراره
دلم پره
یه چیزی داره گلومو فشار میده
یه جای خالی دارم که با هیچی پر نمیشه
کجایی؟
چه حس بدی دارم....
حتی نمیتونم بنویسم
بابا قربون دستات برم هر جا هستی دستاتو میبوسم
بابا جون الهی دورت بگردم
اونایی که بابا هنوز کنارتونه خاک پاشو رو چشماتون بذارید و قدرشو بدونین....

ادامه نوشته

دلنوشته ی دختری در مورد پدر(تموم دل خوشی هامو تو با رفتن گرفتی)

هیچکی برای من مثل تو نبوده  بابا...

تو که اینو می دونی

دل من خون شد وقتی رفتی تو که اینو میدونی .

میدونم واست تکرار شده قصه تلخ حرفهام

اره تو اینها رو خوب می دونی

من هم اینو خوب میدونم تو دیگه رفتی .امشب دیگه واسه تو نمیگم تا بدونی واسه دلم میگم که بدونه

دل من ...

ادامه نوشته

یکسال از پرواز معصومانه پدری مهربان گذشت

همه فانیند و او باقیست
سالی گذشت و ندیدیم لبخند رویش...
گذشت ایام نیز نتوانست دلهای پر از درد و رنج ما را اندکی تسکین دهد.

یکسال از پرواز معصومانه اش گذشت

و این یکسال را با یاد و بی حضورش چه تلخ و مبهوت به پایان بردیمو در فراقش چه خونها که از دل چکید و چه اشکها که بر رخ دوید.
بعد از تو گریه گریه....‌فقط گریه ماند و من 
در اشکهای هر شبه ی خود شناورم 
بار عظیم این غم جانسوز را بر دوش کدامین سنگ صبور بیاویزیم
که اینگونه در یک روز  بهاری مملو از سکوت شامگاهان با عطر خدا درآمیخت
و در دست فرشتگان بر بال آسمان نشست! 
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند 
آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند... 
و ما اینک اولین سالگرد غروب خورشید زندگیمانمهربان قلبی که سالها به دوستی و  محبتمان می نواخت را به سوگ می نشینیم 
بر سر مزارش رفته و با قرائت فاتحه ای خرسندش می کنیم. 
به سر خاک تو رفتم خط پاکش خواندم  
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من! 
و او با همان سکوت معنی دار آشنایش به ما پاسخ خواهد گفت...
او جاودانه شد و ما او را در قلبمان جاودانه جای داده ایم
پدر جان یاد آن شبها که ما را شمع جان بودی 
میان نا امیدی ها چراغ جاودان بودی 
برایت زندگانی گرچه یکسر رنج و سختی بود 
بنازم همتت آقا که تا بودی صبور و مهربان بودی

یک سال از عروج ناباورانه پدر عزیزمان گذشت

یک سال از عروج ناباورانه پدر عزیزمان گذشت،
دست تقدیر او را از باغ زندگی جدا کرد
و جز مشتی خاک بر ما باقی نگذاشت
یک سال از پرواز معصومانه‌اش گذشت
این یک سال را با یاد و بی حضورش چه تلخ و مبهوت به پایان بردیم                  
 
و در فراقش چه خون‌ها که از دل چکید
و چه اشک‌ها که بر رخ دوید

هنوز به یادش اشک می‌ریزیم تا شاید آرام گیریم
و با حضور یاران رفتنش را باور کنیم

ادامه نوشته

عیدانه؛ ارث مادری، دعای پدری


شفیق فکه
تبیان

شفیق فکه
روایت صوتی از لحظه شهادت «شهید ضیاءالدین متبحری» با صدای «محمد زارعی»؛ تقدیم به ارواح پرفتوح شهدای دفاع مقدس(تولید اختصاصی گنجینه صوتی تبیان)(2:40)


ادامه نوشته

دیشب خواب بابا را دیدم دوباره

 

روی لینک پایین کلیک کنید سپس گزینه دریافت فایل را انتخاب کنید


دانلود سروده ی دیشب خواب بابا را دیدم دوباره 

http://s2.picofile.com/file/7282569458/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1.mp3.html

 

پدر

پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست


شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست


سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد


سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

ادامه نوشته

تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست

تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست . . .

اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند و با وجود همه مشکلات ، به تو لبخند زد تا تو دلگرم شوی . . .
که اگر بدانی چه کسی کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است ؛ ” پدرت “را می پرستیدی . . .

***********


 
ادامه نوشته

خدایا دلم باز امشب گرفته

 

 

 خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!

  بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...


     بیا تا دل کوچــــــــــکم را
  خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!


   خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..

ادامه نوشته

بابا،بابای خوبم.......................

تویی که روزها و ماه ها در کنارم نیستی /

 اما دریغ از یک لحظه که یادت ترکم کرده باشد /

 کاش فقط یک لحظه روزهای گذشته زنده می شد/

کاش فقط یه لحظه خاطرات ِ بودنت جان می گرفت /

 تا دست هایت را با تمام عشقم دوباره می بوسیدم /

نمیدانم چقدر حق فرزندی ام را ادا کردم /

اما می دانم حاضرم تمام هستی ام را/
 
برای یک بوسه از دستانت و با تو بودن بدهم / پدر ِ من /
 
تاج ِ سر ِ من / فرزند کوچکت که امروز خودش پدر ست
 
 /هنوز حسرت بودن و لمس تورا دارد /
 
هنوز دلم مانده در کودکی هایم /در روزهایی که
 
تو بودی و مادر و خواهرم ... / پدرم / این روزها بیشتر
 
از همیشه یادت کنار من ست / اسوه ی صبر من
 
 همیشه تو بودی / زبان به شکوه باز نمیکنم از
 
 گرمی هوا و سختی دنیا / چون که ذکر زبان
 
تو همیشه یا علی بود
 

امیدوارم همنشین علی و اولاد علی باشی
خدا بیامرزدت بابا بابای خوبم..............

آن کس که مرا ......

آن کس که مرا مونس جان بود، پدر بود
آن کس که مرا روح و روان بود، پدر بود

آن کس که چو می‌رفت فرو خار به پایم
هر لحظه برایم نگران بود، پدر بود

آن کس که اگر شمع تنم سوختی از تب
پروانه صفت چرخ زنان بود، پدر بود

آن کس که چو شب آمدمی دیر به خانه
در کوچه و بازار دوان بود، پدر بود

آن کس که چو می‌کرد مرا حادثه ای رو
در شهر پی چاره آن بود، پدر بود

آن کس که پی تربیتم گاه نصیحت
شیرین سخن و نیک زبان بود، پدر بود

آن کس که به ضرب‌المثلی پند و نصیحت
خوش لهجه و استاد بیان بود، پدر بود

آن کس که اگر مشکلیم پیش می‌آمد
آسان کن آن از دل و جان بود، پدر بود

آن کس که خرید آنچه که می‌خواست دل من
یک بار نمی‌گفت گران بود، پدر بود

آن کس که شب و روز نیاسود برایم
تا در تن او تاب و توان بود، پدر بود

نقل از کتاب مناسبتهای مذهبی

پدر

دست دنیا در میان ناله‌ها رو می‌شود
قصه گویی با سکوت خاک هم خو می‌شود

آن صدایی که درونش قصه‌ها جان می‌گرفت
قصه‌هایی که فقط با عشق پایان می‌گرفت

پیش چشم ما درون خاک پنهان می‌شود
دست‌های قصه گو، ای وای، بی جان می‌شود

قصه گوی خوب ما رفتی به خواب، اما بدان
خواب دیدم خانه‌ای داری میان آسمان!
ادامه نوشته

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست !

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست !

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است !
*
هنوز پنجره باز است.
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین,به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب,می نگرند.
*
تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

تو را به نام صدا می کنند !

ادامه نوشته

خدا یا از این زندگی خسته شدم

خدا یا از این زندگی خسته شدم   آخه چرا بابام رفت؟کجا رفت؟آخه چراااااااااااااااااا

سلام عزیزم .خوش آمدید

اینجا هوا بارانیست .


ادامه نوشته

پدر

پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست


شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست


ادامه نوشته

باااا باااا بیا

بابا منو تنها نذار

با این وجود بی قرار
ماند ز تو گر بروی
طفل یتیمی یادگار
تا من نگریم زار زار
بابا بیا بابا بیا



ادامه نوشته

نخواستم‌ که ‌به ‌من ‌درس آب و نان ‌بدهی

نخواستم‌ که ‌به ‌من ‌درس آب و نان ‌بدهی
مرا گرفته و از خواب ها تکان بدهی
نخواستم که بگویم: «پدر بمان با من»
زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی
نخواستم که بگویی چه می شود بی ‌تو
نخواستم که به من راه را نشان بدهی
«قبول» کردی و کردم جدایی و غم را
که ‌خواستی بروی تا که «امتحان» بدهی

ادامه نوشته

راحت نوشتیم بابا نان داد

راحت نوشتیم بابا نان داد

بی آنكه بدانیم بابا برای  نان همه ی جوانیش رو داد

برای شادی روح همه ی باباهای دنیا كه دیگه هیچ وقت  پیش ما نیستن یه دسته گل به زیبایی سوره حمد بفرستید

 پدرم:

حضور آرامت مدت هاست کنارم نیست؛
اما یادت، مهمان همیشگی قلبم است ...

ادامه نوشته

در سوگ پدر

روی یک تخت چوبی، بد حال، چشمهایی که گودتر می شد

اشکهایی که حلقه می بستند، قرصهایی که بی اثر می شد

صبح یک روز پاییز، آخرین سرفه در فضا پیچید
آخرین برگ از درخت افتاد،
پدر آماده سفر می شد

ادامه نوشته

از یاد رفته

از یاد رفته
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري كه مرا ياد كند


ادامه نوشته

پدر جان یاد آن شبها که ما را شمع جان بودی

 پدر جان یاد آن شبها که ما را شمع جان بودی
میان نا امیدی ها چراغ جاودان بودی
برایت زندگانی گرچه یکسر رنج و سختی بود
بنازم همتت بابا که تا بودی صبور و مهربان بودی

روح پاکت با امیرالمومنین محشور باد خانه قبرت زلطف خدا پرنور باد
ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد

خانمان تاریک شد بی نور رویت ای پدر دست ما کوتاه شد از جستجویت ای پدر


نیست یاور از چه دل کندی زم بعد از این ما از که گیریم عطر و بویت ای پدر

تقدیم به پدر عزیزم

 

به سکوت دلبسته شده ام ...

به سکوت دلبسته شده ام ...
به چراغ روی میز
...
به کتاب های نخوانده و خوانده
...!
به زندگی که نیست...!

 

ادامه نوشته

بنال ای دل که من بابا ندارم

بنال ای دل که من بابا ندارم
به سر آن سایه طوبی ندارم

بنال ای دل شدم تنهای تنها
انیس و مونس شب‌ها ندارم

بنال ای دل که شادی از دلم رفت
چو غنچه خنده بر لب‌ها ندارم

 

ادامه نوشته