اشک و دلتنگی بابا
سلام بابا
امشب با اشک چشمهام مینویسم
داغی که با رفتنت شعله کشید تووو قلبم هر روز سوزنده تر میشه
خیلی دلتنگم بابا ی خوبم
دستمو جلوی دهانم گرفتم تا مبادا مامان صدای هق هق امو بشنوه
قلبم....
بابا قلبم میسوزه
خیلی دلتنگتم
رو قلبم یه چیزی سنگینی میکنه بابا
یه دنیا غم
......
5شنبه سر مزارت یه حاج آقایی اومده بود از دوستای قدیمیت
روضه ی آقا امام حسین رو خوند
نمیتونستم آروم باشم
هر قطره اشکم مثل یه شغله آتش سوزان بود
نمی دونستم به داغ تو گریه کنم یا آقا امام حسین
واسه سر بریده آقا امام حسین
یا
واسه مظلومیت تو بابا ..
واسه دردی که سالها توو سینه داشتی
این روزها دیگه حتی نمیتونم بنویسم
تا مینویسم بابا اشک ها جاری میشن انگار همین دیروز بود که از خونه بیرون رفتی و دیگه برنگشتی....
انگار همین دیروز بود
بابا
بابای مهربونم غم دارم
بازهم اشک
اشک
اشک
....
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 12:10 توسط مجید بیدکی (یزد)
|