پتویم را تا چانه بالا میدهم


و در بستر گرم خویش فرو میروم .


باران ؟


چرا میباری ای آسمان ؟


و چه راحت میباری !


میخواهم گریه کنم .


میخواهم اشک بریزم ولی نمیتوانم .


میخواهم از این لحظات گله کنم ولی به چه کسی ؟


اینجا هیچ کس نیست .


اینجا فقط من هستم و ....


راستی پس تنهایی کجاست؟


مبادا تنها بماند !