خدا یا از این زندگی خسته شدم
پتویم را تا چانه بالا میدهم
و در بستر گرم خویش فرو میروم .
باران ؟
چرا میباری ای آسمان ؟
و چه راحت میباری !
میخواهم گریه کنم .
میخواهم اشک بریزم ولی نمیتوانم .
میخواهم از این لحظات گله کنم ولی به چه کسی ؟
اینجا هیچ کس نیست .
اینجا فقط من هستم و ....
راستی پس تنهایی کجاست؟
مبادا تنها بماند !
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 8:43 توسط مجید بیدکی (یزد)
|