سلام بابا حالت خوبه؟الهی قربونت برم

فدای اون دسات بشم٬که می کشیدی رو سرم

راستی بابای بی وفا٬کی بر می گردی از سفر؟

این روزا تا داد می زنن ٬من می دوم جلوی در

همیشه با خودم می گم:شاید که این بار تو باشی

شاید که برگشتی پیش ٬من و مامان و علی کوچولو

دوريت بهاي سنگيني بود براي من که تبعيدي نگاه بي چشمت بودم..


اينجاهمه گمان ميکنند که من با چشمانت زنده بودم..

اما بابا!!!

هيچ کس نميداند که فروغ نگاه بي چشمت مراکشت..

تمام پنج شنبه هايت در خانه بدون تو  غروب شد،

و ماهيچ وقت ندانستيم که چگونه بدون تو باید زندگی کنیم ...

هيچ وقت ندانستيم چگونه آنجاراگزيدي تا پايان دهي تنهاييت را..

آنجا که حتي اگر گرد غفلت هم خاطرمان را زنگاري کندو پنج شنبه هارا گم کنيم

هرگز تو تنها نميشوي...

آري!

خانه ي تو  هميشه پرمهمان است...

و هميشه با همان فانوسهاي نوراني، روشن!

دلم هواي غربتت راکرده بابا...هواي خس خس سينه و ....

هواي حرفهاي آسمانيت را......

تو پرواز کبوتر را نميديدي اما چه خوب برايم از پرواز ترانه ي عشق ميسرودي...

چه خوب در کانال هاي پرپيچ و خم زندگيم راهنمايي بودي براي رهايي ام...

چه خوب.....!!!


دلم برايت تنگ شده

دلم برايت تنگ شده

روی مزارت...

گل ها را می آورم ، شمع را هم بخاطر می سپارم تا این سکوت یخی مرا نشکند! 

تو چه می کنی؟ چگونه پاسخ می گویی تمنای دلم را؟ 

من تا کی باید در انتظار لحظه ای نگاه تو بشکنم؟ نگاهت را هم دریغ می کنی؟ 

مگر نگفته اند که اهل بهشت بخشنده اند؟ پس چرا نگاهت را به من نمی بخشی تا نور چشمان

کم سوی غبار گرفته ی زمانه باشد؟

کدام سوی امروز اقامه ی سکوت کرده ای و نگاهت را روانه ی کدام آستان ساخته ای؟ 

چرا پاسخ نمی گویی درد دلم را، همان دردی که زبانه می کشد ،و  از میان بغض های به گلو نشسته ام عبور می کند و طنینش بر جان عالم می نشیند؟ 

اکنون نام تو درد است برای من.... 

بیا بنگر این گلهای آرمیده به روی مزاربی نام ونشانت را، چه دلبری می کنند! 

و چگونه در آستان تو به خاک غلطیده اند...مانند من که سر بر خاک ساییده ام و زندگانیم را آورده ام تا یوسف نگاهت را بخرم... 

برایت یاس آورده ام ، همان گل آرزوهایت....

بابا مادر هنوز فکر می کند که تو می آیی ...