تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست
به سلامتی پدری که در کهنسالی با اینهمه درد و بیماری ، وقتی می بینه هیچکس
دردشو باور نداره ، با خودش میگه ” حتمأ ” من خوبم ” و سعی میکنه با کمر خمیده و
پای لنگش ادای آدمای سالمو در بیاره .
قدرشونو بدونیم تا وقتی هستند . زمان خیلی زود ” دیر ”
میشه !!!
***********
سلامتیه اون پسری که . . .
۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . .
باباش گفت چرا گریه میکنی ؟
گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .
***********
صدای ناز می آید
صدای کودک پرواز می آید
صدای ردِ پای کوچه های عشق پیدا شد
معلم در کلاس درس حاضر شد
یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد:برپا!
همه برپا , ! چه برپایی شده برپا!
معلم نشأتی دارد
معلم علم را در قلب می کارد
معلم گفته ها دارد
یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا: بچه ها برجا!
معلم گفت:فرزندم بفرما, جانِ من بنشین که درسی فارسی داریم
کتابِ فارسی بردار
آب و آب را دیگر نمی خوانیم
بزن یک صفحه از این زندگانی را
ورق ها یک به یک رو شد
معلم گفت: فرزندم ببین بابا, بخوان بابا, بدان بابا
عزیزم این یکی بابا, پسرجان آن یکی بابا, همه سطرها پر از بابا
ندارد فرق این بابا و آن بابا
بگو آب و بابا
بگو نان و بابا
اگر بخشش کنی , با می شود با با
اگر نصفش کنی , با می شود با با
تمام بچه ها ساکت
نفس ها حبس در سینه
و قلبی همچو آیینه
یکی از بچه های کوچه ی بن بست
که میزش جای آخر هست و همچون نَی فقط نا داشت
به قلبش یک معمّا داشت
سوال از درس بابا داشت
نگاهش سوخته از درد
لبانش زرد
ندارد گوییا هم درد
فقط نا داشت
به انگشت اشاره او
سوال از درس بابا داشت
سوال از درس بابای زمان دارد
تو گویی دردهایی بر زبان دارد
صدای کودک اندیشه می آید
صدای بیستون , فرهاد یا شیرین
صدای تیشه می آید
صدای شیرها از بیشه می آید
معلم گفت: فرزندم سوالت چیست
بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند!
معلم گفت: آری جانم بابا همان باباست!
پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد
معلم گفت : بیا اینجا فرزندم چرا اشکت روان گشته.
پسر با بغض گفت: دیگر این درس را نمی خوانم !
معلم گفت چرا جانم مگر این درس سنگین است.
پسر با گریه گفت این درس رنگین است.
دوتا بابا یکی بابا
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند
چرا بابا ی من نالان و غمگین است
ولی بابای آرش شاد و خوشحال است
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند
چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد
چرا بابای آرش فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد
ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد
چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد
چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد
ولی بابای من شلاق را به زور و ظلم , بر پیکرم مادر می کارد
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند
چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد
چرا بابای من هر روز می پوسد
چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است
ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند
چرا بابای من با زندگی قهر است
معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند
به روی گونه اش اشکی ز دل برخاست
چو گوهر روی دفتر ریخت
معلم روی دفتر عشق را می ریخت
و یک بابا زِ اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشق اش
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر یکی بابا در این درس است
و آن بابای دیگر نیز پاک کُن را بگیرید ای عزیزانم
یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس
و خواند آن روز خُدا باباست
تمام بچه ها گفتند خُدا باباست.
***********
دلتنگ حضورت هستم ” پدر ” ، اى کاش تصویرت نفس میکشید . . .
” تقدیم به همه ى پدرهایى که در بین ما نیستندُ ما گرمیه دستاشونُ کم
داریم ”