یک سال از عروج ناباورانه پدر عزیزمان گذشت
در دوری ات:
من چنان بی پر شدم از دوری ات
می سرایم نغمه ای در دوری ات
آفتابم ای دریغ از روی گل
ابر هجران می چکد در دوری ات
من خزانم پر گل از روی تو بود
در بهاران زرد و خشک از دوری ات
تا به هجران می سپارم روزگار
می طراود بوی غم در دوری ات
من ندانم قصه ناهید و مهر
بلبلم بی باغ و گل در دوری ات
در زمین روی هزاران لعبت و
کور بی پا و سرم در دوری ات
گوش بر آواز مرغان میدهم
نا امیدی نیست اندر دوری ات
اون که رفته دیگه ...
چشم من، بیا منو یاری بکن
گناهام خشکیده شد، کاری بکن
غیر گریه، مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد، زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشمام به حال من گریه کنه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد
قصه ی گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوت بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشک شوق کم میاره
خورشید روشن ما روز دیدم
زیر اون ابرای سنگین کشیدم
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد
سرنوشت چشاش کوره نمی بینه
زخم خنجرش می مونه تو سینه
لب بسته، سینه ی غرق به خون
قصه ی موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد
ای پرستوی مهاجر خانه ى دوست كجاست
چرا قصدسفرکردی پرستو ،زمستان روخبرکردی پرستو،مگرمن آشیا نه ات رو شکستم ،که اینگونه گذر کردی پرستو
![]()
...بی کسی
...
پرستو ها ی مهاجر به
خانه های خود باز امدند
اما من!
اما من هنوز اواره ی
کوچه های بی کسی ام
کوچه هایی که در ان غم
مانند مه فضا را گرفته است
سایه ای از دور به این
جا می اید
این سایه ی کیست ؟!
اری سایه ی فردیست که
به این دل تنگ می خندد
به سوی من می اید خندان
خندان
ولی من گریان گریانم!
نمی دانم رسم روزگار
چیست؟!
که بی کسی مرا طلبیده
ای کاش قوای مبارزه با
ان را داشتم
اما افسوس!!!
که جان من خسته است
!
به قناری در قفس می
نگرم
اشکی در کوچه چشمام
تمنای ریزش می کند
با دیدن این تنها به
یاد خود می افتم
که بعد از دوری نگاهت
مردم
هنوز گاه و بی گاه
سیمایت در پس این چشمان گریان نقش می بندد
و من هنوز عاشق ان
چشمان تو هستم
اری عشق یعنی سایه ی بی
کسی در گذر زمان
که اکنون منم درون ان
دل تنگی گریان
پدر جان یاد آن شبها که ما را شمع
جان بودی
میان نا امیدی ها چراغ جاودان بودی
برایت زندگانی گرچه یکسر رنج و سختی
بود
بنازم همتت بابا که تا بودی صبور و
مهربان بودی
روح پاکت با
امیرالمومنین محشور باد خانه قبرت زلطف خدا پرنور باد
ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر
خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد
خانمان تاریک شد بی نور رویت ای پدر دست ما کوتاه شد از جستجویت ای پدر
نیست یاور از چه دل کندی زمن بعد از
این ما از که گیریم عطر و بویت ای پدر