در سوگ پدر
مهربان بابا
تو رفتی جان ما را سوختی
آتشی از هجر خود بر جان ما افروختی
تا که هستیم
در فراقت اشک ریزیم همچو شمع
چون که با رنج فراوان شمع ما افروختی
**********************************************
یاد آمدم که در دل شبها هزار بار دست نوازشم به سر و رو کشیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او کی لذت وصال بدین حد رسیده بود
چون محو شد خیال پدر از نظر مرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بود
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 13:54 توسط مجید بیدکی (یزد)
|